۱۳۸۷ مرداد ۲۱, دوشنبه

خانه ام ابریست



خانه ام ابری ست...

یکسره روی زمین ابری ست با آن

از فراز گردنه خرد و خراب و مست

باد می پیچد..

یکسره دنیا خراب از اوست

و حواس من


آی نی زن!

که ترا آوای نی برده است دور از ره ..کجایی؟


خانه ام ابری ست ...

اما ابر بارانش گرفته است

در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم..

من به روی آفتابم

می برم در ساحت دریا نظاره

و همه دنیا خراب و خرد از باد است..



و به ره نی زن

که دایم می نوازد نی..

در این دنیای ابر اندود

راه خود را دارد اندر پیش...



نیما یوشیج

۱۳۸۷ مرداد ۱۹, شنبه

باغ آینه

فریاد من همه گریز از درد بود
چرا که من در وحشت انگیزترین شبها آفتاب را
به دعائی نومیدوار طلب کرده ام
تو از خورشیدها آمده ای
از سپیده دم ها آمده ای
تو از آینه ها و ابریشم ها آمده ای
در خلئی که نه خدا بود نه آتش
نگاه و اعتماد تو را به دعائی نومیدوار طلب کرده بودم
جرياني جدي
در فاصله دو مرگ
در تهي ميان دو تنهائي -
[ نگاه و اعتماد تو، بدينگونه است!]
***
شادی تو بی رحم است و بزرگوار ،
نفست در دست های خالی من ترانه و سبزی است
من بر می خیزم!
چراغی در دست , چراغی در دلم
زنگار روحم را صیقل می زنم
آینه ای برابرآینه ات می گذارم
تا از تو ابدیتی بسازم.
(شاملو)

۱۳۸۷ مرداد ۱۶, چهارشنبه

تنهایی



تنهایی تمام وجودمه
منو تنها بگذارید‌٬ این تمام بود و نبودمه

منو تنها بگذارید دارم مثل یک قصه میشم
غمگین ترین قصه هاست٬ دردام همیشه بی صداست


یادها انبوه شد
در سر پر سرگذشت
جز طنین خسته افسوس نیست
رفته ها را بازگشت

سایه
معصومیتم را سر کدام چهار راه گم کرده ام؟
زیر کدام نگاه هرزه؟
درسایش مداوم کدام ساق؟
کدام پیچ در گردش پیچ در پیچش نگاهم را از من گرفت؟
کدام قطار؟
کدام سیب نیم خورده؟
انگار میان عاشق شدن هایم جا گذاشتمش
که این طور بی خیال می گذرم و می گذراندم سال به سال!

۱۳۸۷ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

تساوی

معلم پای تخته داد می‌زد.
صورتش از خشم گلگون بود.
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود.
ولی آخرکلاسی‌ها لواشک بین خود تقسیم می‌کردند.
وآن یکی در گوشه‌ای دیگر (جوانان) را ورق می‌زد.
برای ایم که بی‌خود های و هو می‌کرد
و با آن شور بی‌پایان تساوی‌های جبری را نشان می‌داد.
با خطی خوانا به روی تخته‌ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت:

« یک با یک برابر است »
از میان جمع شاگردان یک برخاست
- همیشه یک نفر باید به پا خیزد -
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است.
نگاه بچه‌ها ناگه به یک سو خیره گشت
معلم مات بر جا ماند.
و او پرسید:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آیا باز یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود !

و او با پوز خندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامان داشت بالا بود
و آن که
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود
آیا باز یک با یک برابر بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره‌گون چون قرص مه می‌داشت بالا بود
وان سیه چرده که می‌نالید پایین بود؟
آیا باز یک با یک برابر بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می‌شد

حال می‌پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران از کجا آماده می‌گردید؟
یا چه کس «دیوار چین»ها را بنا میکرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟
یا که زیر ضربت شلاق له می‌گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه‌ها در جزوه‌های خویش بنویسید:
«یک با یک برابر نیست »
خسـرو گلسرخی

هویت نیم سوخته


به راستی نسل آریا چه شد ؟ آیا ما از همان نسل هستیم یا یورش بیگانگان فرهنگ و هویت و تاریخ ما را ربود ؟کجاست زرتشت بزرگ که خرد و انسانیت و یکتا پرستی را در ایران زمین بنیان نهاد ؟کجاست کورش کبیر که پایه های بشر دوستی و دموکراسی را در جهان بنیان نهاد ؟کجاست داریوش کبیر شاهنشاه بزرگ که آسیا را به لرزه در آورد ؟کجاست خشایارشاه بزرگ فاتح سرزمینهای یونان که بر دریا ها شلاق زد و تا نیمی از اروپا پیش رفت ؟کجاست آریوبرزن سردار بزرگ ایران که تا آخرین لحظه در برابر ارتش اسکندر ایستادگی کرد ؟کجاست کاوه آهنگر که دودمان ضحاک تازی را در هم کوبید و فریدون را بر تخت شاهی ایران نشاند ؟کجاست بابک خرمدین که 22 سال بی وقفه در برابر تجاوز تازیان به ایران مقاومت کرد و در نهایت بدست ضحاکان تازی تکه تکه شد ؟کجاست آرش کمانگیر که در راه حفظ کیان ایران زمین جان سپرد ؟کجاست فردوسی بزرگ که تمام عمر خود را با نوشتن 60 هزار بیت در باره ایران - صرف حفظ فرهنگ و تاریخ آن در برابر یورش تازیان کرد ؟کجاست خیام فیلسوف که قوانین و احکام بادیه نشینان تازی را بیهوده و کودکانه خواند ؟کجاست نوشیروان دادگر - پادشاهی که 1500 سال پیش عدالت و دادگستری را با بنا نهادن قوانین حکومتی خود به اوج رساند ؟کجاست رستم فرخزاد که تا آخرین لحظه در نبرد قادسیه در برابر تازیان ایستاد و از خاک پاک ایران زمین دفاع کرد و در نهایت کشته شد ؟کجاست نادر لشگر شکن ؟و هزاران کجاهای دیگر با اشک و بغض ...

گذار


می‌آییم و می‌رویم
چون شهابی بر آسمان ،
و هم چون برف سنگینی بر زمین
چون موج شتابنده‌ای بر دریا ،
و بسان تنوره‌ي بادی در هوا
و چون کاروان خسته‌ای در صحرا
،و از خود ،در پناه شبی پُر ستاره
تنها مشتی خاکستر به جا می‌گذاریم ،
تا کاروان‌هایی که از قفا می‌آیند
............ از هجرت ما بی‌خبر نمانند ...
و از قبیله‌ی مردمان اصیل کفش گلی،فقط من مانده‌ام و تو...و
هرگز فکر کرده‌ای
برای دو واحد لنگه کفش گل،چند ‌متر گرد و خاک لازم است؟


بوسه



روزی ما دوباره کبوترهايمان را پيدا خواهيم کرد
و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت.
روزی که کمترين سرود بوسه است
...و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست
...روزی که ديگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ايست و قلب برای زندگی بس است
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف زندگيست
تا من به خاطر آخرين شعر
رنج جست و جوی قافيه نبرم
روزی که هر لب ترانه ايست تا کمترين سرود بوسه باشد
روزی که تو بيايی برای هميشه بيايی
و مهربانی با زيبايی يکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوترهايمان دانه بريزيم
و من آن روز را انتظار ميکشم
حتی روزی که ديگر نباشم
(احمد شاملو)
...خوب ديگه
اگه دوست داريد ... شما هم يه يادگاری برام بنويسيد ...
خيلی دوستون دارم ....خيلی ...
خداحافظ

لعنت

در تمام شب چراغی نیست
در تمام شهر نیست یک فریاد
ای خداوندانِ خوف انگیز شب پیمانِ ظلمت دوست!
تا نه من فانوس شیطان را بیاویزم
در رواق هر شکنجه گاه پنهانی این فردوس ظلم آنین!
تا نه این شب های بی پایان جاویدان افسون پایه تان را من
به فروغ صد هزاران آفتاب
جاودانی تر کنم نفرین،
ظلمت آباد بهشت گندتان را،
در به روی من
باز نگشائید !
در تمام شب چراغی نیست
در تمام روز نیست یک فریاد
چون شبان بی ستاره ی قلب من تنهاست
تا ندانند از چه می سوزم من،
از نخوت زبان در دهان بسته است
راه من پیداست
پای من خسته ست
پهلوانی خسته را مانم که می گوید سرود کهنه ی فتحی
قدیمی را
با تن بشکسته اش
تنها
زخم پر دردی به جا ماندست از شمشیر و،
دردی جانگذار از خشم
اشک میجوشاندش در چشم خونین داستان درد
در شب بی صبح خود تنهاست
دردناک و خشمناک از رنج زخم و نخوت خود می زند
فریاد
در تمام شب چراغی نیست
در تمام دشت نیست یک فریاد
ای خداوندان ظلمت شاد
از بهشت گندتان ما را بی نصیبی باد!
باد تا فانوس شیطان را بیاویزم
در رواق هر شکنجه گاه این فردوس ظلم آئین!
باد تا شبهای افسون مایه تان را من
به فروغ صد هزارن آفتاب جاودانی تر کنم نفرین

شاملو


۱۳۸۷ مرداد ۱۳, یکشنبه



اکنون که نتوانستم بدست آرمش
به دل مي سپارمش
به ياد مي سپارمش
به باد مي سپارمش
!شب....ماه....آسمان....ستاره.... و همه ي فرشته ها نگه دارش باد!
............نه به دل ! نه به ياد ! نه به باد! فقط ................
به خدا مي سپارمش !
((... سرمایه های یک دل ، حرفهایی است که برای نگفتن دارد... ))

۱۳۸۷ مرداد ۲, چهارشنبه

ارغوان


ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابي ست هوا؟
يا گرفته است هنوز ؟
در اين گوشه كه از دنيا بيرون است
آفتابي به سرم نيست
از بهاران خبرم نيست
آنچه مي بينم ديوار است
آه اين سخت سياه
آن چنان نزديك است
آه چو بر مي كشم از سينه نفس
نفسم را بر مي گرداند
ره چنان بسته كه پرواز نگه
در همين يك قدمي مي ماند
كورسويي ز چراغي رنجور
قصه پرداز شب ظلماني ست
نفسم مي گيردكه هوا هم اينجا زنداني ست
هر چه با من اينجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابي هرگزگوشه چشمي هم
بر فراموشي اين دخمه نينداخته است
اندر اين گوشه خاموش فراموش شده
كز دم سردش هر شمعي خاموش شده
یاد رنگيني در خاطرمن
گريه مي انگيزد ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد مي گريد
چون دل من كه چنين خون ‌آلود
هر دم از ديده فرو مي ريزد
ارغوان اين چه راز ي است
كه هر بار بهاربا عزاي دل ما مي آيد ؟
آه زمين هر سال از خون پرستوها رنگين است
وين چنين بر جگر سوختگان
داغ بر داغ مي افزايد ؟
ارغوان پنجه خونين زمين
دامن صبح بگير
وز سواران خرامنده خورشيد بپرس
کي بر اين درد غم مي گذرند ؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان كه كبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله مي آغازند
جان گل رنگ مرابر سر دست بگير
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب كه هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بيرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار مني
ياد رنگين رفيقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من

هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سايه)