در تمام شب چراغی نیست
در تمام شهر نیست یک فریاد
ای خداوندانِ خوف انگیز شب پیمانِ ظلمت دوست!
تا نه من فانوس شیطان را بیاویزم
در رواق هر شکنجه گاه پنهانی این فردوس ظلم آنین!
تا نه این شب های بی پایان جاویدان افسون پایه تان را من
به فروغ صد هزاران آفتاب
جاودانی تر کنم نفرین،
ظلمت آباد بهشت گندتان را،
در به روی من
باز نگشائید !
در تمام شب چراغی نیست
در تمام روز نیست یک فریاد
چون شبان بی ستاره ی قلب من تنهاست
تا ندانند از چه می سوزم من،
از نخوت زبان در دهان بسته است
راه من پیداست
پای من خسته ست
پهلوانی خسته را مانم که می گوید سرود کهنه ی فتحی
قدیمی را
با تن بشکسته اش
تنها
زخم پر دردی به جا ماندست از شمشیر و،
دردی جانگذار از خشم
اشک میجوشاندش در چشم خونین داستان درد
در شب بی صبح خود تنهاست
دردناک و خشمناک از رنج زخم و نخوت خود می زند
فریاد
در تمام شب چراغی نیست
در تمام دشت نیست یک فریاد
ای خداوندان ظلمت شاد
از بهشت گندتان ما را بی نصیبی باد!
باد تا فانوس شیطان را بیاویزم
در رواق هر شکنجه گاه این فردوس ظلم آئین!
باد تا شبهای افسون مایه تان را من
شاملو

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر